مثل شمعی خسته از بیداری شب‌ها بمیر 


زندگی تلخ است ای پروانه بی پروا بمیر

 


موج‌ها بر ساحل از بی همتی جان می‌کنند 


قطره‌ی گستاخ باران باش و در دریا بمیر

 


راز این عالم فقط با مرگ افشا می‌شود 


یا مپرس از پرسش هستی سؤالی یا بمیر

 


مردنت از چشم من تا زنده هستم دور باد 


مرگ اگر حق است هم صد قرن بعد از ما بمیر 

 


گرچه پاییز است و می‌افتند از جا برگ‌ها

 
چون درختان استواری ورز و پا بر جا بمیر

 


وقت مردن هم به دنبال تو می‌گشتم که مرگ

 

گفت: ای شاعر تو تنها زیستی تنها بمیر!

 

مهدی عابدی

جمعه ٩ اسفند ۱۳۸٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ توسط سمیرامیس زئوس نظرات ()
تگ ها: شعر و مهدی عابدی